آه دلم گرفته.دلم از نامردمی ها گرفته.غصه ی مردمی میخورم که برای فرار از ستم غریبه ،پنبه در گوش و چشمبند بر چشم میکنند،غافل از اینکه کور و کر شدن غریبه ها را زیاد و زیادتر میکند.از مردمی که معنای صبر را سکوت میدانند و فریاد های کاوه ها و فریدون ها را زیاده خواهی و ناسپاسی میخوانند.دروغ را سیاست،مظلوم را کافر،زیردست را پست وسرور را اهورایی،نادان را لایق و لایق را جاهل به حساب می آورند.                                               مکار را الگو می گذارند و راستگو را در بند! شایسته را لگد میکنند و ناشایست را درآغوش می گیرند.بزرگ را تحقیر و حقیر را کبیر میکنند.دشمنان دیرینه را دوست و دوستان کهنشان را اژدها و اهریمن می گیرند.قفس جهل را بر مرغ اندیشه،دهان دوخته را بر پر گفتار و نعره ی مشوش سکوت را بر بانگ رسای دادخواهی ترجیح می دهند.

بس است دیگر!تا کی لرزش دست از ترس؟تا کی شعار صبر؟تا کی توجیه پذیرش ظلم؟تا کی دعا به جای تلاش؟ تا کی...؟  

دست مریزاد!اینگونه انتظار موعود خدای راستگو را می کشید؟

بس است دیگر...