داستاااااااااان اموزنده پسر تنبل!!!!!!!
داستان آموزنده “پسر تنبل”
(اصلا اين داستنرو نخونين به درد ما نَميخوره)
مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمیرفت و همه چیز را به شوخی میگرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما میخواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بیتفاوتیاش بردارد و مثل بقیه بچههای این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”
حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “پسرم اگر تو همین باشی که پدرت میگوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را میدانی؟”
پسر تنبل شانههایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”
(پسره خوب جوابشو داد ديگه نميخواد برين بقيشو بخونين...)
(عامو وِلُم بكن..)
(عامو وِلُم بكن..)
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ ساعت 0:16 توسط فروغ قوهستانی
|
اینجا کرمان است . . .