.....
چند دقیقه با شریعتی.............
ادامه نوشته
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 19:44 توسط فروغ قوهستانی
|
داستان آموزنده “پسر تنبل”
(اصلا اين داستنرو نخونين به درد ما نَميخوره)
مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمیرفت و همه چیز را به شوخی میگرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما میخواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بیتفاوتیاش بردارد و مثل بقیه بچههای این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”
حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “پسرم اگر تو همین باشی که پدرت میگوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را میدانی؟”
پسر تنبل شانههایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”
؟؟؟؟؟؟؟؟؟مخاطبم به اقایوون کلاس هست .....اگه فقط
یه نفر کاندید باشه دوباره بعدا دچار مشکل
میشیم..خواهشا رسیدگی کنین...مرسی
آرزوهای من خیلی بی حیان.... هیچ کدوم جامه ی عمل نمیپوشن بی ادبا !!!![]()
................